مگذار که غصّه در میانت گیرد
یا وسوسه های این جهانت گیرد
رو شربت عشق در دهان نه شب وروز
زآن پیش که حکم حق دهانت گیرد
من بندۀ آن عقل کز او مجنون شد
صد جان ارزد ، دلی کز او پر خون شد
والله که همی رشک برد آب حیات
ز اشکی که زچشم عاشقان بیرون ش
شب و روز می گرید چشم دل من
در فراق تو حسین جان یار سفر کرده ی من
قطره اشکی در عزایت کلید بهشت می دانیم
گناه دو طفل معصوم چیست که به حال خود می کنیم رها
درس آزادگی حسین این است
دلتان آتش نگرفت با دیدن زخم دست آن طفل معصوم
می شنوید صدای آه
بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیدهام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیدهام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانهسوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریدهام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریدهای من ز جهان بریدهام
تا به کنار بودیَم بود به